تبليغاتX
آوانگارد
دست نوشته های مردی که تکرر اجابت مزاج داشت

"مالیخولیای ذهن من"


من که در انتهای تمام جاده ها...؛

از تو می گریزم...نه....؛

به تو می پیوندم...نه...؛

همه جا در جست و جوی تو ام

صدایم می لرزد....؛

در این دشت های سبز.... دست هایت را گم کرده ام....؛

کم کم هوا تاریک می شود.... و ستاره ها.... و جای خالی چشمان درخشنده ی تو ......؛

بیا که در حضور بی حضورت

؛..............................................

کاش می توانستم گریه کنم.....؛

کاش صدایم را می شنیدی.............؛

کاش عطرت.......؛

مستم می کرد.....؛

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:27  توسط شه شه  | 

"مالیخولیای ذهن من"


من باز میگردم.برف تمام شده است...

با اشک های من..برفها شره میکنند.

 

زمان که میگذرد

و من که دور میشوم...

...پلکهایت را به هم میزنی

  هییچ نشانی از بغض در چهره ات نیست..اما خوب میدانم که هست....

آب میشوی..بر زمین جاری میشوی...

و من که فقط گام بر میدارم..و دور می شوم....

طعم شیر قهوه و گرمای تکرار نشدنی...

من که سعی میکنم خود را در آغوشت جا دهم...و تو که یخ کرده ای....فقط به تو تکیه میکنم...سکوت کرده ای....بدون دستکش با من دست میدهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:45  توسط شه شه  | 

روز مادر را به تمام مادران علل خصوص مادرانی که به خاطر پایبندی به اعتقاداتشان پشت میله های سرد هستند، تبریک میگویم

داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام
كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند
چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند
بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ
از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند
همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست
شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ
نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را
تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي
بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ
روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري
دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ
گـــــــــرم وخونين به منش باز آري
تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ
حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد
خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ
رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك
سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود
دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمــــــــــين
و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست نمود
پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون
آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش
آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

2

مالیخولیای ذهن من


می نویسم برای تو...برای تو که زنده ای...نفس می کشی..میخوابی و رویا میبینی...

 

... برای تو که صبح از خواب بر میخیزی...به آسمان نگاه می کنی

به ابر های پرنده، و لبخند میزنی...

)برای تو مجسمه ی گچی...که در دشتی وسیع رها شده است...باد را باران را دوست ندارد(

مینویسم برای تو که هم بازیت پروانه ها هستند.برای تو که در سرخوشیت...در رودخانه...میان ماهی ها جا برای کسی نداری..

سکوت در زندگیت فقط پر شده است با صدای پرندگان...باز شدن غنچه ها...وزوز زنبور ها...

میدانم کجا میتوانم پیدایت کنم...به دنبال صدای دار کوب میروم...

نشسته ای پاهایت را در آب چشمه میشویی..

 

گنجشک ها میان موهایت تخم گذاشته اند...و مرا نمیبینی که به تو خیره شده ام


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:27  توسط شه شه  | 

1

(مالیخولیای ذهن من)

 

خوبه میدونی که این همه منتظرتم و دیوونتم خوبه میدونی که بدجوری تو تب و تابتم....

خوبه میدونی میذارم ببوسیم...

خوبه میدونی دستت رو میگیرم....

 

و هیچ کاری نمیکنی

...

بهم زنگ نمیزنی...

میخوای عذابم بدی؟

خوبه میدونی تنهام..

چون تنهام میخوای عذابم بدی

چون تو تب و تابتم..

 

-"میکشمت."

-"می کشیم؟"

نه بابا اینا همش بازیه...

خوابه.

اما ثانیه به ثانیش یادم میمونه

 شادی/غم/درد/سوزش و لذتش .

هیچ وقت پاک نمیشن.

مگه این که بخوام نباشن

 

 اون وقت فقط میتونم قایمشون کنم.

کی بازی تموم میشه؟

همه چی همیشه ادامه داره

فقط ما بیخیالشون میشیم

 

ازشون دور میشیم

ریز میشن

اما هستن

  مثل ذهن عجیب غریب ما /میمونه تا وقتی ما باشیم

فقط سعی کن اینجا نمونی....

برو... برو....تا آتیش نگرفتی ...تا زیر آوار نرفتی ...تا سوراخ سوراخ نشدی ...برو....

(فراموش کن)

نمی خوادم به کسی بگی

 

2

چه حس خوبی دارم به آهنگ "ماهی خسته من" فریدون فروغی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:52  توسط شه شه  | 

- دوست دارم دنیا که تمام میشود، درست یک صدم ثانیه قبل از آن، آخرین شات را، با دوربینی که آن روز

خواهم داشت ( و الان ندارم ) از تو بگیرم و بگم! آها! خودشه! گرفتمت!....

- اما نه ! نمیشه! آخه چطوری در کمتر از یک صدم ثانیه، هم عکس بگیری، هم بگی آها خودشه گرفتمت! فکر احمقانه ایه!

- خب! نمیدونم! اما منظورم اینه که اون آخر آخراش، یه عکس ازت بگیرم

 

- خب چه کاریه! وقتی پیشم باشی و اون آخر آخرای دنیا باشه، دیگه چرا بخوای عکسم رو بگیری

- شاید برای اینکه سالهاست که فقط دارم با عکست زندگی میکنم!!!


آره! باور کن! سالهاست که تنها با تصویرت زندگی میکنم و هیچچچچچ جز آن ندارم!!!

امروز دوستی مرا به خاطراتی برد که مدت ها بود از ترس گوشه ی انباری ذهنم قایم کرده بودم و روشون کلی خرت و پرت گذاشته بودم تا جلوی چشمم نباشن...

حرف دیگه ای برای گفتن ندارم امروز..

غمگینم امروز....

دیروز را به یاد آورده ام امروز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 22:28  توسط شه شه  |