"مالیخولیای ذهن من"
من که در انتهای تمام جاده ها...؛
از تو می گریزم...نه....؛
به تو می پیوندم...نه...؛
همه جا در جست و جوی تو ام
صدایم می لرزد....؛
در این دشت های سبز.... دست هایت را گم کرده ام....؛
کم کم هوا تاریک می شود.... و ستاره ها.... و جای خالی چشمان درخشنده ی تو ......؛
بیا که در حضور بی حضورت
؛..............................................
کاش می توانستم گریه کنم.....؛
کاش صدایم را می شنیدی.............؛
کاش عطرت.......؛
مستم می کرد.....؛
"مالیخولیای ذهن من"
من باز میگردم.برف تمام شده است...
با اشک های من..برفها شره میکنند.
زمان که میگذرد
و من که دور میشوم...
...پلکهایت را به هم میزنی
هییچ نشانی از بغض در چهره ات نیست..اما خوب میدانم که هست....
آب میشوی..بر زمین جاری میشوی...
و من که فقط گام بر میدارم..و دور می شوم....
طعم شیر قهوه و گرمای تکرار نشدنی...
من که سعی میکنم خود را در آغوشت جا دهم...و تو که یخ کرده ای....فقط به تو تکیه میکنم...سکوت کرده ای....بدون دستکش با من دست میدهی
روز مادر را به تمام مادران علل خصوص مادرانی که به خاطر پایبندی به اعتقاداتشان پشت میله های سرد هستند، تبریک میگویم
2
مالیخولیای ذهن من
می نویسم برای تو...برای تو که زنده ای...نفس می کشی..میخوابی و رویا میبینی...
... برای تو که صبح از خواب بر میخیزی...به آسمان نگاه می کنی
به ابر های پرنده، و لبخند میزنی...
)برای تو مجسمه ی گچی...که در دشتی وسیع رها شده است...باد را باران را دوست ندارد(
مینویسم برای تو که هم بازیت پروانه ها هستند.برای تو که در سرخوشیت...در رودخانه...میان ماهی ها جا برای کسی نداری..
سکوت در زندگیت فقط پر شده است با صدای پرندگان...باز شدن غنچه ها...وزوز زنبور ها...
میدانم کجا میتوانم پیدایت کنم...به دنبال صدای دار کوب میروم...
نشسته ای پاهایت را در آب چشمه میشویی..
گنجشک ها میان موهایت تخم گذاشته اند...و مرا نمیبینی که به تو خیره شده ام
1
(مالیخولیای ذهن من)
خوبه میدونی که این همه منتظرتم و دیوونتم خوبه میدونی که بدجوری تو تب و تابتم....
خوبه میدونی میذارم ببوسیم...
خوبه میدونی دستت رو میگیرم....
و هیچ کاری نمیکنی
...
بهم زنگ نمیزنی...
میخوای عذابم بدی؟
خوبه میدونی تنهام..
چون تنهام میخوای عذابم بدی
چون تو تب و تابتم..
-"میکشمت."
-"می کشیم؟"
نه بابا اینا همش بازیه...
خوابه.
اما ثانیه به ثانیش یادم میمونه
شادی/غم/درد/سوزش و لذتش .
هیچ وقت پاک نمیشن.
مگه این که بخوام نباشن
اون وقت فقط میتونم قایمشون کنم.
کی بازی تموم میشه؟
همه چی همیشه ادامه داره
فقط ما بیخیالشون میشیم
ازشون دور میشیم
ریز میشن
اما هستن
مثل ذهن عجیب غریب ما /میمونه تا وقتی ما باشیم
فقط سعی کن اینجا نمونی....
برو... برو....تا آتیش نگرفتی ...تا زیر آوار نرفتی ...تا سوراخ سوراخ نشدی ...برو....
(فراموش کن)
نمی خوادم به کسی بگی
2
چه حس خوبی دارم به آهنگ "ماهی خسته من" فریدون فروغی
- دوست دارم دنیا که تمام میشود، درست یک صدم ثانیه قبل از آن، آخرین شات را، با دوربینی که آن روز
خواهم داشت ( و الان ندارم ) از تو بگیرم و بگم! آها! خودشه! گرفتمت!....
- اما نه ! نمیشه! آخه چطوری در کمتر از یک صدم ثانیه، هم عکس بگیری، هم بگی آها خودشه گرفتمت! فکر احمقانه ایه!
- خب! نمیدونم! اما منظورم اینه که اون آخر آخراش، یه عکس ازت بگیرم
- خب چه کاریه! وقتی پیشم باشی و اون آخر آخرای دنیا باشه، دیگه چرا بخوای عکسم رو بگیری
- شاید برای اینکه سالهاست که فقط دارم با عکست زندگی میکنم!!!
آره! باور کن! سالهاست که تنها با تصویرت زندگی میکنم و هیچچچچچ جز آن ندارم!!!
امروز دوستی مرا به خاطراتی برد که مدت ها بود از ترس گوشه ی انباری ذهنم قایم کرده بودم و روشون کلی خرت و پرت گذاشته بودم تا جلوی چشمم نباشن...
حرف دیگه ای برای گفتن ندارم امروز..
غمگینم امروز....
دیروز را به یاد آورده ام امروز...